به کجا چنین شتابان....㋡
زندگی عمریست كه اجل در پی آن میتازد هر كس غم بیهوده خورد می بازد㋡
حرف های نگفتنی ات را شب ها برای او بنویس راه آسمان خلوت است و نامه ها زودتر به مقصد می رسند. آهی کشید غمزده پیری سپیدموی افکند صبح گاه درآیینه چون نگاه در لابلای موی چو کافور خویش دید یک تار مو سیاه! در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد در خاطرات تیره و تاریک خود دوید سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود یک تار مو سپید! دیگر هیچ زمینی را به امید مترسک به زیر کشت نخواهم برد، چرا که من دیده ام یک آسمان کلاغ ، رقص باران را در کلاه مترسک به ریشخند گرفتند! پاییز،مزرعه،زردی،گندمزار،مترسک می دانست اگر باشد ، کلاغ ها از گرسنگی میمیرند! فردایش مترسک خود را کشته بود! مترسک تازه کلاغ ها را فهمیده بود!!! من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که هر شب با بوسه ای می میرد و هر صبحدم با بوسه ای به دنیا می آید چون هر دوتا شون مهمون زود گذرند پس براش سپیده شبیه آنچه که در بهار بوییدی پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز... به دلم مي گويم : عاقبت مي شکني اي دل من عشقي زلال و سرد و روح انگيز سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و شانس . سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان. اگر برف می دانست کره ی خاکی اینقدر کثیف است، هنگام فرود آمدن ،لباس سفید نمی پوشید. مکن از خواب بیدارم
که گاهی خواب خرگوشی
فرو رفتن به دنیای فراموشی
برای آن کسی که روز و شب بیدار بیدار است
برای آن کسی که چون زمین پیوسته در کار است
گرفتار و گرانبار است
بود درمان برای من
که از اندیشه سرشارم
سرآغاز بیداری بی پایان
مکن از خواب بیدارم
اگه کسی رو دوست داری نه براش
آسمون باشکه همیشه بالای سرش باشی
تو چرا مثل پر شاپرکي ؟
که به هر باد بهاري به خودش مي لرزد
تو به هر حادثه اي ميميري
فصل غمها مانده
پيش رو يک شب پاييزي پر سوز و گداز
دزدهايي همه کرکس
همه از جنس سياهي کلاغ
و تو از ترس به خود مي لرزي
عاقبت مي شکني اي دل من...![]()
تنهاترين تنها چو بر من يک نظر کرد
از بي کسي هاي خودش صرف نظر کرد
با اين دل پژمرده از غمها سخن گفت
اندوه لالايي صحرا را به من گفت
از تنگدستي از رفاقت از خيانت
از نامرادي هاي مردم تنگ غربت
او گفت و من تنها شنيدم
غمهاي دل را مي خريدم
تا بوسه مرگ از شب تاريک ديدم
يک هم نفس با اين غزل نزديک ديدم
تا من زبان از درد دلها باز کردم
بغضم گرفت اما منش آغاز کردم
ناگاه اشکي روي دستم ريخت
عشقي ز ياري گردنم آويخت
عشقي مثال فصل من پاييز....
![]()



