اینم از دنیای شیرین کودکی!
+ نوشته شده در 87/02/22ساعت 14:26 توسط Sepideh |
درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! بقیه دروس زندگی در ادامه مطلب حتما ببینید!![]()
![]()
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/02/22ساعت 13:57 توسط Sepideh |
کودک نجوا کرد خدایا با من حرف بزن مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید سپس کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد کودک فریاد زد خدایا به من معجزی ای نشان بده و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید کودک با نا امیدی گریست خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت 
+ نوشته شده در 87/02/22ساعت 13:11 توسط Sepideh |
| ||||||