تبليغاتX
به کجا چنین شتابان....㋡

به کجا چنین شتابان....㋡

زندگی عمریست كه اجل در پی آن میتازد هر كس غم بیهوده خورد می بازد㋡

 

شخصي در زندگي خويش در مواقع عادي 2 جاي پا و در مواقع بروز مشكلات و اوقات تنهايي يك رد پا ميديد. دليلش را از حكيمي پرسيد.مرد دانا گفت: يكي از جاي پا ها مال توست و ان ديگري مال خدا. شخص گفت يعني وقتي تنها ميشوم خدا منو تنها ميگذارد؟

حكيم دانا جواب داد: اين زاييده خيال كوتاه ماست.در ان موقع كه بر ميگردي تا ان جا پا ها را جستجو كني بايد بداني چيزي نمي يابي چون خدا درون دلت پنهان شده است .تا تنها نماني !!

نوشته شده در 87/04/27ساعت 19:42 توسط ㋡ 3pd ㋡| |
 
Charlie Chaplin-the kid filminin posteri
 
دخترم،به دنبال نام تو نام من است چاپلین!با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خودم گریستم.
 
جرالدین! در دنیائی که تو زندگی می کنی تنها رقص و موسیقی نیست،نیمه شب،هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی،آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن،اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس.حال زنش را هم بپرس... واگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه اش نداشت،چک بکش و پنهانی توی جیبش بگذار.
 
به نماینده خودم در پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرجی های تو را بی چون و چرا قبول کند،اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب بفرستی گاه به گاه با اتوبوس،با مترو، شهر را بگرد.
 
مردم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:" من یکی از آنان هستم"تو یکی از آنها هستی دخترم،نه بیشتر همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم،هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر.
اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی،با خود بگو سومین سکه مال من نیست!این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد.
نوشته شده در 87/04/23ساعت 3:17 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.

 در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید

 عابرانی که رد می شدند او را به اولین درمانگاه رساندند .           


پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.

 سپس به او گفتند:

"باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم

جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "


پیرمرد غمگین شد،

 گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .


پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

 
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است.

 هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !

 
يكي از پرستاران به او گفت :

خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .


پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد .

چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

 
پرستار با حیرت گفت:

وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،  

چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

 
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:

 اما من که می دانم او چه کسی است !!!!!

 

نوشته شده در 87/04/11ساعت 15:47 توسط ㋡ 3pd ㋡| |