تبليغاتX
به کجا چنین شتابان....㋡

به کجا چنین شتابان....㋡

زندگی عمریست كه اجل در پی آن میتازد هر كس غم بیهوده خورد می بازد㋡

از کجا آمد ه ای ؟
که چنین نمناکی!
زیر باران بودی؟
ای خیال ابدی!
بی تو من تنهایم
تو چرا غمگینی؟
*
من اگر می گریم
ترس فردا دارم
ترس بی تو ماندن
تو چرا می گریی؟
*
ای صدای قدمت
نبض دلتنگی من
من اگر دلتنگم
تو چرا تنهایی؟

*
رو به رویم بنشین
حرف دل با من گو
من اگر خاموشم
تو چرا دلتنگی؟
*
من اگر تاریکم
مثل شب های دگر
پشت این پنجره ها
تو چرا خاموشی ؟
*
من اگر می بارم
مثل باران بهار
تو چرا نمناکی؟
*
سایه ات زد فریاد
من برای غم تو می گریم
من مسافر هستم
آمدم تا بروم

رفتنم تا ابدیت جاریست ....

نوشته شده در 88/04/31ساعت 20:2 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

مـرا ميان گمگشتگی ات پيدا کن ...

و ميان غباری که بر شانه نشسته !

ميان بارانی که انگشتان کرمش

به زمين سرد و بی روحمان می بخشد ...!

مرا ميان سرگشتگی ات پيدايم کن ...

ميان سکوت و نگاه های خيره...!!

من ازاهالی غـــربت بارانـــــم ...

حوالی کوچه های دلتنگی ...

ميان اين غبار ٬

و غربتی که می کشد مــرا !

برای هميشه مرا پيدا کن ...........

نوشته شده در 88/04/28ساعت 14:28 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

نوشته شده در 88/04/28ساعت 14:24 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم  به مسافری غریب برخورد کردم.

نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم اتش میزند.

کنارش نشستم.

از او پرسیدم:آیا تنهایی؟؟

گفت:نه.من با رویای عشقم زندگی میکنم.

کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد.

او کسی بود که بارویا می زیست.

پرسیدم:آیا گمشده ای؟؟

گفت:نه.عشق من همچون فانوسی هدایتم میکند و راه را به من نشان میدهد.

پرسیدم:سفر میکنی؟؟

گفت:من همیشه در سفرم.

پرسیدم:غریبی؟؟

گفت:غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم.

ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید.

پرسیدم:این اشک برای چیست؟؟

گفت:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز.

پرسیدم:سکوت میکنی؟؟

نگاهم کرد؟!؟!؟!

پرسیدم:این نگاه چیست؟؟

گفت:حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند.

مسافر غریبه بلند شد.دستم را به گرمی فشرد و گفت:هرگاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی

سکوت کن! و رفت. . .

من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد.............

نوشته شده در 88/04/28ساعت 14:23 توسط ㋡ 3pd ㋡| |
می دانم که تا منزل مرگ خواهم رفت
و می دانم که مرگ منزلی در نیمه راه است.
آیا از آن سوی مرگ نیز سفری خواهد بود؟
کاشکی باشد!
کاشکی از پس امروز بود فردایی!
«ع. شریعتی»
نوشته شده در 88/04/17ساعت 14:43 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

LOVE is not only made for Lovers

its also for Friend who LOVE each other

better than Lovers

نوشته شده در 88/04/13ساعت 12:43 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

گوش كن ، دورترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یكدست ، و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند.

پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم ،

گوش كن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریكی نیست.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بیا.
و بیا تا جایی ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی كلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسایی است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است كه از حادثه عشق تر است

                               ***سهراب سپهری ***                            

نوشته شده در 88/04/13ساعت 12:38 توسط ㋡ 3pd ㋡| |