لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد و گل داد...سرخ سرخ گلها انار شد...داغ داغ.هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند و توی انار جا نمی شدند... انارکوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را ازشاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود....کافی است انار دلت ترک بخورد.
+ نوشته شده در 86/11/05ساعت 16:15 توسط Sepideh |
| ||||||